عکس نوشت ۶۰/ عکس از Jessica Bruah/ روایت هشتم از مجموعه بیست و یک نفر

Bruah_31

همیشه فکر می کند یک روز اتفاق می افتد. برای همین، هر روز روزنامه می‏‏‏ خواند. راس ساعت ۷ صبح و پیش از رفتن به شرکت. ۱۷ سال! گاهی روزنامه ها را مرتب می کند. بیشتر اوقات نه! کاملا̎ به حس و حالش ربط دارد. ۵ سال است که حیران مانده اند!  این تمساح ها، سوسمارها، شاید هم موجوداتی منقرض شده! آنا هیچ چیز را بیرون نمی اندازد. همه چیز را نگه می دارد برای روز مبادا.  حتی به سختی می شود یک قوطی نوشابه را در سطل زباله اش دید!  این روز مبادا هیچ وقت نمی آید. مثل اتفاقی که… اگر کسی این جمله را به آنا بگوید، عصبانی می شود. وقتی عصبانی می شود، دقیقا̎ شبیه همین تمساح ها، سوسمارها، یا هر موجود منقرض شده ای که هستند، می شود! اول خیره به آدم نگاه می کند و بعد… آنا هیچ وقت فریاد نمی زند! دوباره مشغول خواندن روزنامه اش می شود! نمی دانم دنبال اتفاقی شاد می گردد یا غمگین، مثلا سونامی، زلزله دوازده ریشتری یا بمباران شیمیایی. من آنا را نمی شناسم، تقریبا̎ هیچ کس آنا را نمی شناسد؛ اما همه می دانند که دست های آنا همیشه سرد است. وقتی با کسی دست می دهد، همه تعجب می کنند. شاید هم سری به نشانه افسوس تکان می دهند، آنا نمی داند چرا! پاهای آنا هم همیشه سرد است. البته فقط انگشت پاهایش. برای همین این تمساح ها، سوسمارها- هر چه که هستند-  توی این چند سال شده اند یار غارش! البته از این یار غارها کم ندارد؛ برای وقت هایی که از حمام می آید، وقت هایی که به رختخواب می رود، وقت هایی که… خلاصه تمام ۲۴ ساعت! یک نفر، فقط یک نفر بود که راز آنا را می دانست. راز این حیوان های نه چندان دوست داشتنی را. یک نفر که… از او چیز زیادی نمی دانم. آنا هم چیز زیادی  از او نمی دانست. ولی وقتی او بود، خون بیشتر درانگشت هایش جریان پیدا می کرد، دست هایش این قدر سرد نبودند و گاهی، این حیوان های نه چندان دوست داشتنی به گوشه ای پرت می شدند!

4 thoughts on “عکس نوشت ۶۰/ عکس از Jessica Bruah/ روایت هشتم از مجموعه بیست و یک نفر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *