عکس نوشت ۶۳/ عکس از متانت محبی/ روایت یازدهم از مجموعه بیست و یک نفر

IMG_96930-700x466

سیما تمام شد. در بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان که هوا گرم بود، گرم و شرجی و تب دار و کلیشه ای. هیچ چیز نمانده بود. هیچ چیز که بشود با آن بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان را به غروب، شب و صبح روز بعد رساند. اولین بلیط، دورترین مقصد. بدش می آمد. از اینکه شبیه شخصیت های مظلوم فیلم های درجه چند شده بود. از اینکه سرفه های کشدار عصبی رهایش نمی کردند. از اینکه بود! حتی با وجود تمام شدن! راننده خوش خیال تخمه می شکست و هایده می خواند و جاده می رفت و نمی رسید. هر چه بیشتر نگاه می کرد، کمتر می رسید. چشم ها را نمی توانست روی هم بگذارد، ثانیه ای، می ترسید. می ترسید که توی سیاهی غرق شود. لعنتی! خوب و بد، همیشه لعنتی بود! دست هایش لعنتی بود، چشم هایش لعنتی بود، شلوار جین خسته اش لعنتی بود! بلوز چهارخانه قرمز و سفیدش لعنتی تر بود! همان که برای تولدش خریده بود و گفته بود که سیما آخر سلیقه است و تمام شش ماه بعد آنرا پوشیده بود و سیما گفته بود که لااقل کاش هر چند ماه یکبار تولدش باشد! خط چشم رفته بود و اثرش مانده بود مخلوط شده با سرفه های کشدار عصبی. به نظرش جاده هم کش آمده بود که نمی رسید. نه او می رسید و نه شبه عقاب جا خوش کرده روی روکش صندلی ها که آروزی سفری خوش می کند ساده انگارانه برای سیما، بهروز و دیگران. سیما درست روزی تمام شد که نباید، که قرار بود… هیچ قراری نبود. بهروز هیچ نگفته بود. پیراهن چهارخانه قرمز و سفید لعنتی تر تنش بود که چشمشم افتاد به چشم های گود افتاده سیما. در عرض چند ثانیه، همان چند ثانیه ای که بهروز و نازنین حواس شان به سیما نبود، چند چروک عمیق به زیر چشم های سیما اضافه شده بود. همه ی سیما ریخته بود توی جوشی که ناشیانه خودش را روی گونه اش نشان می داد. زمان و سرفه و جاده به طرز عجیبی کش آمده بودند.

*- این روایت به شدت ساختگی است.

One thought on “عکس نوشت ۶۳/ عکس از متانت محبی/ روایت یازدهم از مجموعه بیست و یک نفر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *