عکس نوشت ۶۴/ عکس از Igor Savchenko/ روایت دوازدهم از مجموعه بیست و یک نفر

8cd943d9916210834990414a6e5d4934

چهره اش پیدا نیست. شاید هم من دچار فراموشی زودرس شده ام. شاید هم چندان زودرس نیست. اگر دچار فراموشی شده باشم، تشخیص زودرس یا دیر رس بودن چندان برایم ساده نیست! چهره اش می تواند آبی، صورتی، سبز یا هر رنگ دیگری باشد. من دوست دارم آبی باشد که پیدا نبودنش هم بلرزاندم.

به نظرم می رسد اصرار داشت که آدم این قرن نیست و به نظرم من به شدت دوستش داشتم.  از این یکی مطمئنم.  می توانست ستاره ای درخشان باشد که اگر من شاعر بودم برایش از درخششی پایان ناپذیر می گفتم. اما من شاعر نبودم. حالا هم که این ذهن هنوز به روایتِ نمی دانم چندم نرسیده، یاری نمی کند. لعنت به منِ راوی.

این روایت شبیه هیچ روایت دیگری نیست. اینکه از میان این همه زن فقط چهره اوست که پیدا نیست، حیرانم می کند. یک جور خود آزاری، ناخودآگاهی که لج کرده است، که ویران می کند، که…

در یک روز  میانه ی  اکتبر آمد. چقدر خوشحالم که این فراموشی افاقه نکرده است برای فراموشی! و در یک روز میانه ی اکتبر هم رفت. چقدر ناراحتم که این فراموشی افاقه نکرده است برای فراموشی. چهره اش را هم با خودش برد. گفتم نقاشی ات خواهم کرد. لبخند زد. گفتم رنگی برایت انتخاب می کنم. لبخند زد. گفتم، گفتم، گفتم، لبخند زد، لبخند زد، لبخند زد و رفت. من ماندم و طعم ِگس ترکیبی از ویرانی، حیرانی و فراموشی با او که چهره اش پیدا نیست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *