عکس نوشت ۶۵/ عکس از Corinna Fochler/ روایت سیزدهم از مجموعه بیست و یک نفر

IMG_5625

راپونزل بالاخره خسته شد. می دانست که این سپتامبر به آخر نمی رسد مگر اینکه در یک نیمه شب تابستانی وقتی آنجیلنا خواب خواب است، راهش را بگیرد و برود. کجایش را نمی دانست. دو سال از آمدنش گذشته بود و جز آنجلینا هیچ کس را ندیده بود. تمام صبح ها آنجلینا به او صبح به خیر گفته بود و تمام شب ها با لالایی آنجلینا به خواب رفته بود.  تمام دنیای راپونزل یک تخت خواب صورتیِ زیبا بود. راپونزل عاشق آواز بود، آنجلینا نمی دانست. آنجینا هیچ وقت صدای راپونزل را نشنیده بود.  

هنوز چند روزی از سپتامبر باقی مانده بود که راپونزل راهش را گرفت و رفت. سه ساعت و ده دقیقه از خواب آنجلینا گذشته بود. آنجلینا خوابِ خواب بود. راپونزل خودش را به وسط های کوچه رساند. هیچ شاهزاده ای نبود که  او برایش آواز بخواند. دلش گرفت. نمی دانست قصه اش را چطور تمام کند. حتی منِ راوی هم نمی دانم. برای همین آنجلینا را از خواب بیدار کردم. آنجلینا نگاهش که به بالشِ خالیِ راپونزل افتاد، وحشت کرد. نکند… پالتوی سبز رنگش را پوشید و سراسیمه از پله ها پایین رفت و …

نمی دانم به فکر کدام شان باشم، راپونزل که هیچ شاهزاده ای منتظرش نیست اما خیلی خسته تر از آن است که از پله ها بالا برود و سرش را مثل هر شب روی بالش بگذارد و باز به لالایی آنجلینا گوش کند یا آنجلینا که رویا و کابوسش شده است بودن و رفتن راپونزل. برای همین رهایشان می کنم، درست وسط همین کوچه. شاید ماشینی بیاید و … می دانم من سنگدل ترین راوی هستم که تا حالا دیده اید؛ اما باور کنید راه بهتری به ذهنم نمی رسد!

*- با الهام از افسانه ی آلمانی راپونزل

**- به متانت محبی و خیال هایش

4 thoughts on “عکس نوشت ۶۵/ عکس از Corinna Fochler/ روایت سیزدهم از مجموعه بیست و یک نفر

  1. عجب روایتی می شود! وقتی که بودن یا نبودن کسی معرکه ای باشد برای آدم ! شایذ برگردان این روایت به فارسی ، شعری باشد از سروده های علیرضا بدیع:
    تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی…
    اندوه بزرگی است زمانی که نباشی…

    آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
    از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی…

    پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
    فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!

    ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
    هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

    هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
    اندوه بزرگی است چه باشی… چه نباشی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *