عکس نوشت۶۶ / عکس از Barbara Probst/ روایت چهاردهم از مجموعه بیست و یک نفر

large_33_expمن همیشه وسط اتفاق ها هستم. ساعت یازده و چهل و سه دقیقه! میان یک تصادف گیر می افتم، یک نفر در حوالی یک پل، با نگاهی عجیب از من ساعت می پرسد و هنوز تا امتیاز نهایی فاصله ای هست. با این وجود باید اعتراف کنم چند سالی است که مرده ام! اینکه در میانه ی کدام یک از این اتفاق ها مردم، تفاوتی ندارد. به نظر می رسد باید مرده باشم و گرنه چطور ممکن است… راویِ عزیز این بار انتخاب را به من سپرده است و رفته است تا از دخترکی عکاس در حوالی یک پل ساعت بپرسد! اما من ترجیح می دهم که کمی بترسد و دنیا مقابل چشمانش، داغ، زرد و نارنجیِ بد شود. چه آن موقع ها که نمرده بودم و چه حالا که احتمالا مرده ام، فکر نمی کردم زرد یا نارنجی بد هم داشته باشیم، ولی گویا داریم و هر چیز ممکن است. راویِ محترم آخرین بار مرا هجده یا نوزده سال روایت کرد و عاشق عکاسی خیابانی؛ با چشمانی که بی حسی عجیبشان باعث شد او قلم را کناری بگذارد و سیگاری بگیراند و بعد… من بعد را نمی دانم. راوی هم نمی داند. ساعت من یازده و چهل و سه دقیقه است. نقطه. ساعت به وقت شما چند است؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *