عکس نوشت ۵۱/ عکس حمید سبحانی

فکر نمی کردم رفتنش، این طور رفتنش، داغونم کنه. ولی کرد. برف می اومد. می دونستم که عاشق برفه، ۶۰ سال، کمی بیشتر، کمی کمتر، اصلا خاطرم نیست. فراموشی نداشت. از فراموشی بیزار بود. از فراموش کردن آدمها و خاطره هاشون متنفر بود. فکر می کرد آدم های ترسو فراموش می کنن. ولی رفت. تو […]

عکس نوشت ۵۰ عکس Eric Rondepeieere

تو خود این نمایی. خود این پلان. خود این سکانس. بار اولی که گفتم، باورت نشد. شاید هم ترجیح دادی باورت نشود، یا خودت را بزنی به آن راه. تو استاد این هستی که خودت را به آن راه بزنی ولی همیشه توی همه راه ها، توی همه کوچه های تنگ و تاریک، حتی وقتی […]

عکس نوشت ۴۹ عکس Hosna Iranmanesh

“لامصب ها چقدر هم به هم می آن، آدم خوشحال می شه وقتی می بینه که دو نفر این همه همدیگه رو دوست دارن”. اینو توی یه داستان خونده بودم؛ فکر نمی کردم تو واقعیت هم بشه همچین آدمهایی پیدا کرد. یعنی دقیق نمی دونستم چه رابطه ای بین شباهت و دوست داشتن وجود داره. […]

عکس نوشت ۴۸/ عکس از Pavel Pohuv

شاعر برف بودی و همین بود که مرا شاعرت کرده بود و نمی دانستی و من در سکوت به ندانستنت خیره مانده بودم. یک روز گفتی عینک عجیب و غریبی پیدا کرده ای که دانه های دل آدمها را نشان می دهد با شیشه های سفیدش. ترس برم داشت و عرق نشست روی پیشانی ام. […]

عکس نوشت ۴۷/ عکس و چیدمان از Slinkachu

دعایم بلاخره مستجاب شد. از بزرگ بودن خسته شده بودم، ولی مثل همیشه بی دقتی کردم. مادربزرگ باربارا همیشه می گفت موقع دعا کردن مراقب باش که از خدا چه می خواهی. فکر می کردم منظورم روشن است. دلم می خواست تا ساعت ۱۰ صبح توی رختخواب باشم و مادر آهسته از خواب بیدارم کند […]